راه رسیدن به رضایتمندی درونی

راه رسیدن به رضایتمندی درونی

راه رسیدن به رضایتمندی درونی 150 150 زهرا گلستان نژاد

همه ی ما آدمها در زندگی طالب شادی و رضایتمندی هستیم. اصلا هدف غایی حیات از زمان اجداد تک سلولی مان تاکنون همین رضایتمندی بوده است. موجود زنده همانند هر سیستم بسته ای دیگری به سمت بی نظمی می رود اما با این تفاوت که می تواند با گرفتن ماده و انرژی از محیط پیرامونی اش نظمش را بازتولید کند و بنابراین برخلاف سیستم های بسته ی غیر زنده پایدار بماند.
از آغاز پیدایش حیات یعنی ظهوراولین تک سلولی بر این کره ی خاکی امکانی درآن پدید آمده است. امکانی که سبب پایداری آن گشته است و پایداری حیات در طی چهارمیلیارد سال شده است. آن تک سلولی اولیه واجد امکانیشده بود که می توانست زمانی که با کمبود انرژی در درونش روبه رو می شد از حالت گرد درآید و با ایجاد پای کاذبی به سمت غذا رفته و آن را به درون بکشد. اجداد تک سلولی مان به محض آنکه غذا را به درونشان وارد می کردند پای کاذبشان را جمع کرده و دوباره به حالت گرد در می آمدند. در واقع این گرد شدن همان حالت ارضا است یعنی حالت یکپارچگی. حالا نظم حیات به سمت فرگشت پیش آمده و پیش آمده تا به ما انسانهای خردمند هزاره ی سوم رسیده است . اما ما انسانهای خردمند با وجود میلیارها میلیارد سلول و ارگانهای پیچیده هنوز که هنوز است تابع همان اصول اولیه ی حیات هستیم و در پس همه ی تقلا هایمان یک هدف بنیادین نهفته است ما هم می خواهیم به حالت ارضا برسیم. حالت ارضا حالت رسیدن به لذت است و رها شدن از رنج تنش.

اما ما با جد بزرگمان تک سلولی چهار میلیاررد سال پیش یک تفاوت داریم!
تفاوت اساسی ما در گوناگونی نامحدود نیازها و خواست هایمان است. آن تک سلولی تنها نیازش غذا بوده است اما ما انسانها نیازها و خواسته های نامحدودی داریم. برای همین دائما در حال تکاپو هستیم.همیشه پای کاذبمان دراز است تا چیزی به درون بکشیم و شکم خواست هایمان را سیر کنیم. اما دریغ که انگار این چاه یعنی چاه خواسته هایمان ته ندارد. ما همگی به صرافت می دانیم که حتی اگر منابعمان نیز بی انتها باشد زمان ما محدود است. یعنی وقت آن را نداریم که همه ی خواسته ها و نیازهایمان را ارضا کنیم و به آرامش برسیم.
اما چاره چیست؟ این سوالی است که بشر از انقلاب شناختی یعنی زمانی که به خودش آگاه شده است با آن روبه رو بوده است. راه رسیدن به لذت و رهایی از رنج و یا در واقع رسیدن به رضایتمندی و آرامش درونی و شادی کدام است؟

عده ای راه رهایی از رنج را در یافتن معمای زندگی می دانند. این راهی است که علم طرفدار آن است. یعنی هرچقدرکه از یک طرف بتوانیم منابع خطر و تهدید آرامش، سلامتی و خوشی انسان را بشناسیم و از طرف دیگر منابع و امکانات بیشتری را کشف کنیم و در اختیار او بگذاریم می توانیم امیدوار باشیم که انسان را در جهت رضایتمندی بیشتر سوق داده ایم. علم کارش شناسایی است. برای همین ما کتاب می خوانیم تا از دست آوردهای علم بشری برای رسیدن به رضایتمندی بیشتر آگاه شویم.
ما انسانهای هزاره ی سوم آن قدر خوش شانس بوده ایم که در زمانه ای زندگی کنیم که تنها با فشار دادن چند کلید در روی صفحه ی کیبورد لب تاب، موبایل یا کامپیوترمان بتوانیم به دنیایی از اطلاعات دسترسی داشته باشیم. به عبارتی دیگر در مورد شیر مرغ تا جان آدمیزاد چیزهایی را می توانیم در این جعبه ی جادویی بیابیم.
اطلاعاتی که گاه واقعا کارگشا هستند. مثلا در حوزه ی روانشناسی می توانیم با یادگیری مهارت های ارتباطی و اجتماعی و یا زندگی بسیار خوب و خوش تری داشته باشیم ویا بوسیله ی آشنایی با مکانیسم های دفاعی و طرحواره هایمان از آنها رهایی یابیم.


پس شاید فکر کنیم که در زمانه ای که دانشمندان در حال ترکتازی در دنیای علم هستند و حتی ادعای آفرینش انسان دارند پس باید در کشورهای پیشرفته ومرفه دیگر خبری از رنج نباشد. ما انتظار داریم که حداقل آنها با داشتن منابع فراوان بتوانند همیشه در لذت باشند.
اما نگاهی به کشورهای پیشرفته ناامیدمان می کند. چرا که در کشورهای پیشرفته ای همچون ژاپن شاهد بالا بودن میزان خودکشی هستیم. خودکشی آن هم در میان افرادی که کاملا مرفه هستند. یعنی امکانات فراوانی برای لذت بردن از زندگی در دسترس آنهاست. پس شاید داشتن منابع و مصون بودن ازتهدیدهای بیرونی نمی تواند به طور کامل انسان را از رنج مصون دارد و یا سبب شود که انسان بتواند از زندگی اش لذت ببرد. انگار پای علم هم می لنگد. شاید علم بتواند به انسان عمرو جوانی طولانی و جاودانه بدهد و کاری کند که انسان حتی در هشتاد سالگی هم بتواند مانند بیست ساله ها از سکس لذتی ببرد اما انگار نمی تواند آن رضایتمندی عمیق درونی را به انسان بدهد. بله درست است علم می تواند به انسان خردمند کمک کند تا نیازهای کمبودی اش را ارضا کند و به بسیاری از خواست های ریز و درشتش برسد اما نمی تواند که به طور کامل رضایتمندی و شادی را برای او فراهم کند.
شاید علتش یک چیز باشد، همانی که بودا در دو هزارو پانصد سال پیش آن را به زیبایی بیان نمود!
بودا معتقد بود که رنج همراه انسان به دنیا می آید. یعنی ما به عنوان انسان نمی توانیم از رنج فرار کنیم. اما او نوید رهایی از رنج را به ما داد.


بودا می گوید در عطش به کام شدن هستیم برای رهایی از رنج باید خاستگاه رنج را بشناسیم. خاستگاه رنج عطش به هستی، عطش به کام شدن و عطش به نیستی است. یعنی ما انسانها تا زمانی که در ذهن هستیم دائما می خواهیم چیزهایی را به دست آوریم. یعنی به داشته هایمان بیافزاییم و همین دویدن در پی چیزها سبب می شود که گرفتار رنج شویم. زیرا همیشه زندگی در جای دیگری است ما تنها می خواهیم مالک چیزها شویم بدون انکه از کیف آنها بهرمند شویم.
ما انسانها همواره در عطش به کام شدن هستیم یعنی در پی لذت بیشتر و رنج کمتردر تقلاییم . یعنی می خواهیم فقط و فقط در زندگی مان لذت باشد و بنابراین همواره از درد فرار می کنیم. چرا که به صورت پیش فرض گزینه ای در ما فعال است که تو باید همیشه در شادی و لذت باشی و البته همین پیش فرض بلای لذت و شادی مان می شود. وقتهایی که در اوج شادی هستیم ناگهان یک فکر مسموم مانند خوره ای به جانمان می افتد که نکند خدای حسود سرنوشت شادی ما را از ما بگیرد. آمدن این فکر در ذهنمان همان و در رنج ترس شدن همان. ما انسانها همچون پاندولی میان دو رنج حرکت می کنیم. پاندولی که یک سرش رنج افسوس از نداشته هاست و سر دیگرش رنج ملالت داشته ها و یا ترس از دست دادن آنهاست. ما با پارادکس شادی روبه رو هستیم یعنی هرچه بیشتر برای دستیابی به شادی و نگه داشتن آن تلاش می کنیم بیشتر در رنج می شویم. در واقع زمانی می توانیم طمع شیرین شادی را حس کنیم که پذیرای درد و رنج باشیم.
جمله ی بیقراریت از طلب قرار توست طالب بیقرار شو تا که قرار آیدت
اما از دیگر علل رنج عطش به نیستی است. یعنی ما انسانها این قدر که نیستان در جلوی چشمان مان جلب توجه می کنند داشته هایمان را نمی بینیم. بنابراین همواره در حسرت هستیم. انگار همیشه پای کاذبمان دراز است و همواره تنش نیازی را در خودمان احساس می کنیم و می خواهیم آن را با چیزی آرام کنیم. بنابراین زمانی که ناکام می شویم و به تصاویری که در ذهنمان داریم نمی رسیم سرخورده می شویم و فکر می کنیم که دوای درد مان در نیستی است. برای همین است که به قول مولانا خودمان را با خمر و بنگ نیست می کنیم. در واقع ما آگاهی مان از نرسیدن به خواسته هایمان را نیست می کنیم و همین آغاز گرفتاری هایمان می شود و رنج های فراوانی را موجب می گردد. چه بسیارند آدمهایی که برای نرسیدن به تصویرهای خیالی شان خودشان را درباتلاق اعتیاد به مواد مخدر، الکل، سکس و حتی امور به ظاهر معنوی همچون ریاضت کشیدن فرومی برند.

اما چاره چیست؟ اینجاست که بودا معتقد است باید از این سطح بیرون آیی. راه رهایی از رنج بیرون آمدن از تصاویر ذهنی و دنیای شیی است. تا زمانی که تو در دنیای چیزها هستی در میانه این عطش ها سرگردانی. یا دائم تلاش می کنی چیزهایی به دست آوری یا دائم نگران و ناراحتی که چرا لذت نمی بری و یا خودت را در ندانستن و نیستی فرو می بری حالت هایی که هریک سبب رنج تو می شوند. پس باید از سطح شیی به سطح کیف ها یبایی یعنی بتوانی از هم هویت شدن با چیزها خودت را رها کنی اگرچه تو از چیزها استفاده می کنی ولی با آنها هم هویت نمی شوی.
بودا به ما توصیه می کند که از خانه ی ذهن به پشت بام آگاهی بیاییم تا از آنجا بتوانیم کیف ها را ببینیم. کیف ها به دلیل آنکه از جنس چیز نیستند مانند آنها ناپایدار نیستند. تو می توانی کیف را در بدنت احساس کنی و این در حافظه ی بدنی ات می ماند و هر بار می توانی دوباره آن را در تنت زنده کنی. وقتی از دنیای شیی فاصله می گیری دیگر نگران از دست دادن اشیا نیستی. تو می دانی که اشیا می آیند و می روند. در واقع در سطح هشیاری اسنت که ما می توانیم به ذات ناپایداری و بی ثباتی جهان شیی آری گو باشیم و از آن در رنج نشویم.
مثلا در مقابله با بیماری تو در می یابی که به دلایلی و به درجاتی سلامتی ات را از دست داده ای همین و بس. دیگر در گردونه ی چرا کاش باید ذهنی گرفتار نمی شوی و با مقاومت در برابر این ناراحتی ناخواسته یعنی بیماری به آن رنج نمی افزایی.
پس انگار چاره ای برای انسان هزاره ی سوم نمی ماند که برای رهایی از رنج به علم حضور یا همان رفتن به ساحت هشیاری و بسط آن درزندگی روزمره اش متوسل شود. در واقع هشیاری حالتی است که انسان بر تمام رویدادهای زندگی اش آری گو می شود بدون آنکه بخواهد آنها را نفی کند و یا از آنها اجتناب کند. بیماری اگر می آید وجودش را می پذیرد ودرعین حال برای بهبودی اش کاری انجام می دهد. می پذیرد که مرگ اجتناب ناپذیر است و بابراین با تمام وجود به آن آری گو می شود و اجازه می دهد وجود مرگ برایش معنا یی به همراه آورد. انسانی که به مرگ آری گوست به معنای واقعی لحظات زندگی اش را می زید و اجازه می دهد طمع کیف ها هر چه بیشتر کام جانش را شیرین کند.