تفرد راهی شگرف برای رهایی از بحران میانسالی «تفرد مرحله یافتن جایگاهی در هستی »

تفرد راهی شگرف برای رهایی از بحران میانسالی «تفرد مرحله یافتن جایگاهی در هستی »

تفرد راهی شگرف برای رهایی از بحران میانسالی «تفرد مرحله یافتن جایگاهی در هستی » 437 355 زهرا گلستان نژاد

ما با امکان انسان بودن از زهدان مادرمان زاده می شویم. اما تنها با زاده شدن «فرزند دل » به معنای واقعی انسان می شویم. در واقع برای تحقق انسان خردمند، یعنی انسانی که قدرت آفرینشگری دارد، باید مراحلی را سپری کنیم. حالا وقت آن رسیده که از توهم اشرف مخلوقات بودن به در آییم.
انسان شدن همانی است که آبراهام مازلو آن را خودشکوفایی و یا یونگ آن را متفرد شدن می نامد. چرا که در جریان خودشکوفایی فرد بواسطه مشارکت اش با کل هستی و بر پایه ی بودگی اش(ژنتیک، تربیت دوران کودکی و تاثیرات جامعه ) خودهایی نوپدید می آفریند. خودهایی که اگر فرد بر اساس همان بودگی ها پیش می رفت هرگز ظهور نمی کردند.

انسان در طول زندگی فرایند رشد روانی را طی می کند. فرایندی که مراحل مختلفی دارد و چگونگی عبور از آنهاست که فرد را برای وارد شدن و یا نشدن به مرحله خودشکوفایی آماده می کند. . به عبارتی دیگر بعضی انسانها، به صورت «بالقوه انسان » به دنیا می آیند و به صورت بالقوه انسان از دنیا می روند. بدون آنکه هرگز از ظرفیت انسان خردمند بودن خود بهرمند شوند.

فرایند رشد روانی
از آغاز تولد ، در طی دوران کودکی تا نوجوانی، به دلیل تفکر عینی و وابستگی کودک به خانواده، فرد بیش تر در پی ارضا نیازهای کمبودی یعنی خواب،خوراک، سکس و تعلق داشتن می باشد. در این مرحله رشد روانی وجود ندارد و تنها بستر مناسب برای رشد روانی فرد مهیا می شود. در این دوران  کودک هویت مستقلی نداشته و خود را با پدر و مادرش تعریف می کند. و همه ی صحبت های اش حول محور خانواده و پدر و مادر می چرخد. چرا که هویتی  مستقل و مجزا از پدر و مادر ندارد.
به نوعی می توان این مرحله را با مرحله خود قبیله ای(membership self) در مراحل رشد تفکر انسانی همانند دانست. مرحله ای که به دلیل عدم ظهور «آگاهی بر خود »ا نسانها فقط بواسطه ی تعلق داشتن به گروه و قبیله احساس هویت داشتن می کردند. و بنابراین طرد از گروه معنایی هم ارز مرگ و وجود نداشتن برای آنها داشت.

انسانها با با ورود به مرحله ی نوجوانی و ظهور تغییرات جسمانی در بدن شان وارد مرحله ای می شوند به نام بحران هویت. بر اساس مطالعات و شواهد علمی، تنها انسانها هستند که به این مرحله وارد می شوند و با اطلاعات علمی موجود، دیگر حیوانات هرگز با چنین چالشی روبه رو نمی شوند.
معلوم نیست که تغییرات هورمونی پدید آمده در این دوران و تاثیرات آن بر عملکرد مغز نوجوان چنین بحرانی را ایجاد می کند و یا خود تغییرات جسمانی سبب بروز آن می شوند.

بحران نوجوانی (بحران هویت یابی)
بحران نوجوانی یا به عبارتی بحران هویت یابی، سرآغاز ورود ما به مرحله ی انسان شدن است. چرا که در این دوران واجد تفکر انتزاعی می شویم یعنی می توانیم از تفکر صرفا بدوی و عینی ( تفکر صفر و یک ) به در آییم. بدین معنا که دیگر به ظاهر کلمات و واژه ها اکتفا نمی کنیم و مثلا با شنیدن این جمله « می کشمت » از طرف مادر فکر نمی کنیم  که بناست واقعا مادر ما را بکشد. بنابراین با ظهور تفکر انتزاعی و توانایی درک خود به عنوان فردی مستقل از خانواده، نوجوان با این سوال موجه می شود که، «من کیستم». شاید این سوال به نظر ساده باشد،اما رسیدن به پاسخ آن کار آسانی نیست. چرا که در این مرحله فرد باید بتواند با ایجاد غشایی مشتمل بر« نه گویی ها و آری گویی هایی» هویتی متمایز ازخانواده اش پیدا کند.

 

اگرچه در دوران کودکی، فرد خود را بخشی از زمینه ی خانواده می دانست و بنابراین هرچه شبیه تر بودن و همرنگ بودن با زمینه ی خانواده برایش آرامش بیشتری به همراه می آورد، با ورود به نوجوانی و قرار گرفتن در برابر سوال اساسی «من کیستم» نیازمند آن می شود که هرچه بیشتر از زمینه ی خانواده اش متمایز گردد. به عبارتی می توان گفت: همرنگی و استحاله شدن در زمینه خانواده نه تنها برای نوجوان آرامش بخش نیست بلکه به نوعی برای او ایجاد تنش می کند زیرا به طور ضمنی ان را دهن کجی به نیاز هویت یابی اش می پندارد.

به دلیل همین هویت یابی و تمایز خواهی است که مخالفت ها و سرکشی های نوجوان با خانواده آغاز می گردد. این تمایز یافتگی می تواند شامل انتخاب نوع پوشش، انتخاب دوستان، گروههای اجتماعی ،رشته تحصیلی و نوع نگرش او به جهان باشد.

زمانی که هویتی مستقل و مشخص در نوجوان شکل می گیرد می توان گفت فرایند اجتماعی شدن به خوبی در او شکل گرفته است. فرایندی که سبب می شود در ادامه زندگی او ارزش ها و معیارهای مشخصی برای مواجهه با دنیای پیرامونی اش داشته باشد. چنین فردی می تواند رشته ای را انتخاب کند، به شغلی مشغول شود و در آن پیشرفت نماید و برای خود دوستان و گروههایی اجتماعی داشته باشد که بتواند گرسنگی لمس و نوازشش را ارضا کند.

بنابراین وارد شدن به مرحله رشد روانی همراه با چالش و رنج است. تا قبل از آن کودک در بهشت امن هویت خانوادگی به سر می برد. اما با نزدیک شدن به درخت آگاهی و بهرمندی از میوه ی آن دیگر آن بهشت برایش جای ملال آوری می شود. بنابراین تصمیم می گیرد به زمین آمده و به قول حافظ از میان قیل و مقال ها و بحرانهایی مانند بحران هویت و بحران میانسالی به بهشت خود شدن و انسجام یافتن راه یابد.
من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان                  قیل ومقال عالمی می کشم از برای تو

از تجربه زیسته ی انسانی معلوم می شود که رشد با درد و رنج همراه است. در واقع زمانی که همه چیز بر وفق مراد باشد و انسان سرگرم لذت بردن از داشته هایش باشد، ضرورتی برای تغییر و رشد وجود ندارد. در واقع در طول چهار میلیارد سال که از آغاز حیات می گذرد، تنها زمانهایی حیات فرگشت یافته است، که با مقاومت و چالشی روبه رو شده و برای مقابله ی سازگارانه با آن تغییراتی کرده که سبب پیچیده تر شدن نظمش گردیده است یا به عبارتی فرگشته یافته است.

با گذشت زمان و نزدیک شدن به دوران میانسالی ممکن است دوباره فردی که به خوبی مرحله ی اجتماعی شدن را طی نموده، گرفتار بحران دیگری شود، به نام «بحران معنا». واژه ی میانسالی در بحران میانسالی بیانگر زمانی است که فرد بواسطه ی اجتماعی شدن در مجموع از زندگی خود رضایتمندی دارد. مثلا پیشرفت شغلی قابل قبول و گاه ایده الی دارد که نیازهای مربوط به خورد و خوراک و امنیتش را بدان وسیله ارضا می کند، خانواده ، دوستان و آشنایانی دارد که با مراوده و معاشرت با انها نیاز دوست داشتن و دوست داشته شدنش را براورده می کند و وجهه ی اجتماعی قابل قبولی که بوسیله ی آن نیاز احترام اجتماعی اش را محقق می کند.

بنابراین بحران میانسالی زمان کاملا مشخصی ندارد ممکن است در یک فرد در سن سی و چهار سالگی اتفاق بیفتد و در دیگری در پنجاه و پنج سالگی، که این بستگی به شرایط زیستی روانی اجتماعی هر فرد دارد. مثلا فردی که بازنشسته شده و فرزندانش به دلیل ازدواج و یا مهاجرت خانه را ترک کرده اند ممکن است یک مرتبه با این بحران روبه رو شود.

نمونه ی بارز بحران میانسالی را می توان در زندگی تولستوی نویسنده ی معروف روس دید. که چگونه روبه رو شدن با این بحران سبب می شود لذت و کامیابی همه ی داشته هایش همچون برف در زیر آفتاب بی معنایی آب شوند.

اشتفان تسوایگ در کتاب (سخن پردازان سرگذشت خویش) رویارویی لئونیکو لایویچ تولستوی در برابر بحران میانسالی و معنا را این چنین توصیف می کند :

“لئو تولستوی تا قبل از رسیدن به لبه ی پرتگاه پوچی، احساس می کرد که خوشیخت ترین مرد زمین است. چرا که نه او که در سرای خودش که مدتها پیش به او ارث رسیده بود در کنار همسر مورد دلخواهش که برایش سیزده فرزند آورده بود، در کمال آرامش و شادی زندگی می کرد. و حاصل کار دست و روانش سبب فراهم آوردن شهرتی بی نظیر برایش شده بود. در وصف این سعادت وخوشبختی در یکی از نامه هایش نوشته بود، «من کاملا خوشبختم و چیزی کم ندارم».

اما با رسیدن به آن خلائی که همه ی هستی اش را به درون می کشد، ناگهان تمامی این ارزش ها، یک شبه پوچ و بی ارزش می شوند. آن مرد پرکار از کار بیزار می شود و نسبت به همسرش بیگانه و نسب به فرزندانش بی اعتنا می گردد. دیگر شبها خواب ندارد.

در برابر این سوال که چه بر سر او آمده، تنها یک یک جواب وجود دارد، جوابی خوفناک: هیچ چیز!
همان هیچ بودن او را می آزارد. بر سر او هیچ نیامده است، یا به عبارت دیگر و از این هم هولناک تر اینکه: همان هیچ بودن او را می آزارد. چرا که در ورای همه چیز پوچی و عدم را دیده است. در روح او چیزی گسیخته است، شکافی باریک و عمیق به درون او گشوده شده و چشمان ترسان و حیرت زده اش به درون آن خلا دیگرگون، بیگانه، سرد و غیرقابل لمس که در پشت گوهر زندگی گرم و پرخون خود ما قرار دارد، به نیستی ابدی در ماورای بودن فرار ما می نگرد».”

البته که شدت و حدت رویارویی با بحران میانسالی و درد و رنجی که در پی آن می آید در افراد مختلف با شرایط زیستی-روانی- اجتماعی مختلف متفاوت باشد.
بحران میانسالی همچون بحران نوجوانی، سوالی را در پیش روی انسان قرار می دهد. این بار سوال باز هم همان «من کیستم» است. اگر در نوجوانی فرد باید با پاسخگویی به سوال : «در اجتماع کیستم» و چه هویتی دارم پاسخ دهد تا با شکل گیری فرایند اجتماعی شدن از بحران نوجوانی به سلامت عبور کند، در بحران میانسالی باید به سوال «در هستی،من کیستم »پاسخ دهد تا بتواند به آرامش برسد .

اما چگونه می شود به این سوال ( در هستی کیستم) پاسخ داد. چگونه می شود با پاسخگویی به آن از درون سیاهچاله ی پوچی و بی معنایی به در آمد؟
و آیا طی نمودن بحران میانسالی ره آوردی هم برای انسان دارد؟
آیا در طی پاسخگویی به پرسش از معنای زندگی و تعیین نسبت خود با هستی است که به معنای واقعی آدم می شویم؟
آیا در طی همین پاسخ هاست که خودهای نازاده مان متولد می شون همان هایی که لائوتسه می گوید : « من در پی آن نازاده ام»؟

اگر در پی راهی هستید که کشتی زندگی تان را از میان دریای پرآشوب بحران میانسالی به ساحل امن آرامش در هستی هدایت کنید، با ادامه ی مقاله همراه شوید……

بحران میانسالی و راههای برون رفت از آن

 

این مطلب ادامه دارد….