راه جادویی مدیریت هیجانات ناخوشایند

راه جادویی مدیریت هیجانات ناخوشایند

راه جادویی مدیریت هیجانات ناخوشایند 560 420 زهرا گلستان نژاد

ما آدمها موجودات عجیبی هستیم . هریک از ما با ویژگی های ژنتیکی به دنیا می آییم اما الزاما همه ی ژنهای به ارث رسیده در ما فعال نمی شود. آنچه مهم است نقش محیط تربیتی ما به خصوص در چند سال اول زندگی مان است. زمانی که هنوز قادر به تکلم نبودیم و از طریق بدنمان با دنیا ارتباط برقرار می کردیم همچون اجداد مان قبل از انقلاب شناختی . در هفتاد هزار سال پیش و البته به روایتی در دویست هزار سال پیش در اثر جهشی در مغز اجداد مان بخشی پدید آمد که به کلی آنها را از عمو زادگان میمونی شان جدا کرد. این بخش که در جلوی مغز در ناحیه پیشانی قرار داشت به نام پیش پیشانی بود. از آن زمان به بعد قدرت تکلم در اجداد ما پدید آمد یعنی می توانستند عینیات را در قالب کلمات قرار دهند. در دوسال اول پس از تولد این بخش هنوز در نوزاد انسانی رشد نیافته است، بنابراین طبیعی است که هرچه امکانات برای یک کودک نوپا فراهم شود قدرت تکلم نخواهد داشت. بنابراین رویدادهای زندگی به صورتی تجاربی در بدن او ذخیره می شود. تا پایان عمر فرد ممکن است تحت این خارطرات تنانه قرار بگیرد بدون آنکه از آنها آگاه باشد. چرا که این خاطرات در قالب واژه ها ذخیره نشده اند.

کودک  از دو سالگی به بعد کم کم می تواند کلمات را یاد گرفته و هیجانات تنانه اش را به صورت واژگانی بیان کند. یعنی وقتی در بدنش تجمع انرژی در ناحیه قفسه سینه و شکم است می گوید غم دارم. از زمانی که کودک می تواند واژه ها را با تصاویر و اصوات همراه کند شبکه تداعیات یا چارچوب رابطه ای در او شکل می گیرد. مثلا یاد می گیرد که تصویر سگ را با صدای واق واق هم بسته و تداعی کند. یعنی وقتیمادر صدای واق واق در می آورد او به تصویر سگ اشاره می کند. و یا وقتی مادر به تصویر سگ اشاره می کند او صدای واق واق در می آورد. و این شبکه ی تداعیات بزرگ و بزرگ تر می شود. در طول زمان ما افکار و باورهایی را با هیجاناتی هم خوان می کنیم . مثلا باور به ارزشمندی وتایید شدن توسط دیگران احساس غرور و شادی برایمان به همراه می آورد. به همین ترتیب طرحواره ها در ما  شکل می گیرد. مثلا فردی که دائم از طرف پدر مادر یا هردو تحقیر می شود و به او پیام بی لیاقتی داده می شود دنیا را از دریچه ی بی لیاقتی اش می بیند و همیشه فکر می کند که همه ی مردم دنیا او را بی لیاقت و بی ارزش می دانند. چنین فردی حتی اگر موفقیت های بزرگی هم به دست بیاورد باز هم احساس بی لیاقتی دارد. چرا که چنین عینکی در اوایل کودکی بر چشم او گذاشته شده است.

البته نقش عوامل ژنتیکی را نمی شود منکر شد چرا که دو فرد ممکن است در شرایط کاملا یکسان قرار بگیرند و یکی از آنها احساس      بی لیاقتی کند در حالی که دیگری فکر کند که باید هرچه بیشتر تلاش نماید و شرایط سبب نمی شود که او متوقف شود و خیلی نظر دیگران سبب احساس حقارت در او نمی شود . امکان دارد فردی به دلیل ویژگی های روانشناختی مثلا روانرنجورخویی، همیشه سوگیریش نسبت به رویدادها به صورتی منفی گرایانه و بدبینانه باشد. در حالی که دیگری به دلیل ویژگی شخصیتی گشودگی و خوشبینی، بیشتر بر جنبه های مثبت رویدادها توجه می کند. در اصل اینجا تجارب و رویدادهای پیرامونی از فیلتر ویژگی های شخصیتی می گذرد و بنابراین سبب شکل گیری طرحواره های مختلف در فرد می شود. اگر بخواهیم از منظر رویکرد تحلیل رفتار متقابل به موضوع نگاه کنیم عدم توجه والدین به موفقیت های کودک و تمرکز آنها بر نقاط ضعف او ممکن است در یک فرد رانه سختش کن را بوجود آوررد و در دیگری رانه ی کامل باش و قوی باش را. بنابراین مهم است که بدانیم در شرایط به خصوص بحرانی چه چیزی سبب فعال شدن رفتاری در ما می شود. این آگاهی به ما کمک می کند که کمتر تحت تاثیر طرحواره از منظر جفری یانگ و رانه ها و مهارها از منظر اریک بردن مبدع نظریه ی تحلیل رفتار متقابل قرار بگیریم. اما برای آگاه شدن برعواملی که نخ های رفتاری ما به دست آنها ست نیاز داریم که هرچه بیشتر میان محرک و پاسخ وقفه و تعلق ایجاد کنیم. یعنی زمانی که در جایی تحت تاثیر محرکی از کوره در رفتیم به خودآییم و واکنش نشان ندهیم. البته که محرک ها بواسطه ی تحت تاثیر قرار دادن مغز بقا و مغز هیجانی ما ممکن است سبب بروز احساسات اولیه ای همچون خشم و ترس در ما شوند و این طبیعی است نباید از خودمان انتظارر داشته باشیم که همچون یک رباط هیچ احساسی از خودمان نشان ندهیم. اصلا مهم نیست که در ابتدا گرفتار ترس یا خشم شویم. مهم این است که بتوانیم هرچه زودتر براین احساس آگاه شویم و کلید کنترل آن را به دست بگیریم و گرنه او کلید کنترل ما را به دست می گیرد و آن وقت است که رفتاری از ما سر می زند که بعدا می گوییم نمی دانم چه شد که این طور رفتار کردم. انگار دیوانه شده بودم. پس معلوم است که برای آنکه کنشگر باشیم و واقعا کنترل رفتارمان را به دست بگیریم نیاز به برینی و توقف و تعلیق داریم. همه ی این کارها را همان بخش پیش پیشانی مان انجام می دهد . در واقع این بخش به نوعی کارکرد اجرایی دارد.
حالا شاید بپرسید چگونه می شود این بخش را تقویت کرد. چگونه می شود خویشتن داریمان را افزایش دهیم . خوب معلوم است همه ی کارهایی که با تمرین توجه سروکار داشته باشد به ما کمک می کند. از جمله این تمرینات مراقبه ذهن آگاهی است چرا که در آن ما تمرین توجه می کنیم . اصلا تعریف مراقبه این است هدایت هشیارانه توجه. پس هرچه قدر بیشتر تمرین هدایت هشیارانه ی توجه کنیم بخش ارتباطی، میان مغز تکامل یافته ی پیش پیشانی با مغز بقا و مغز هیجانی بیشتر می شود. در بین این دو بخش بخشی وجود دارد به نام سینگولای قدامی که پژوهشهای عصب شناختی نشان داده است که تمرینات مراقبه ای می تواند به فعال تر شدن این قسمت کمک کند. پس انگار مراقبه می تواند به ما کمک کند که کنشگرانه تر عمل نماییم.
روش های دیگر پرورش و شد بخش پیش پیشانی در محتواهای بعدی…..