نوشتن صفحات صبحگاهی

نوشتن صفحات صبحگاهی

نوشتن صفحات صبحگاهی 150 150 زهرا گلستان نژاد

دیشب تصمیم گرفتم  که تکلیف نوشتن صفحات صبحگاهی را انجام دهم. برای همین دفتر و خودکارم را گذاشتم زیر بالشتم تا صبح به محض بیدار شدن آن را انجام دهم.
امروز صبح در حالت خواب و بیدار بودم که به فکر نوشتن صبحگاهی افتادم. گاهی خوابم عمیق تر می شد و در خواب فکر می کردم که دارم می نویسم و گاهی خوابم سبک تر می شد نزدیک حالت بیداری و به خودم لعنت می فرستادم که این دیگر چه کاری بود که برای خودت درست کردی. حالا خواب آلوده باید بنشینی و بنویسی آن هم سه صفحه. خلاصه حدود نیم ساعتی در همین حال نیمه بیداری با خودم کلنجار رفتم تا اینکه بلاخره تصمیم گرفتم شاخ غول خواب آلودگی و تنبلی را بشکنم و چشمهایم را باز کنم و بنشینم. با بی حوصلگی دستم را دراز کردم و از زیر بالشتم دفتر و خودکارم را بر داشتم. خودکار را روی اولین صفحه ی سفید دفتر گذاشتم و نوشتم دوازده هفت نودونه….
در زیر آن شروع کردم به نوشتن. تا توانستم به خودم لعنت و بدو بیراه گفتم . خوب خانم جولیان کامرون گفته بود که هرچه به ذهنمان می آیدررا بدون سانسور و بدون وقفه بنویسیم. خلاصه صفحه ی اول که خیلی هم گله گشاد نوشته بودم تا سه صفحه خیلی زود پر شود، با ناسزا گفتن به خودم پر شد. اما کم کم نوشته ام رنگ و بوی دیگری گرفت . باور کنید الان یادم نمی آید چه شد که یک دفعه خاطرات بیماری مادرم که پانزده سال پیس به سرطان مبتلا شد و در اثر ان در گذشت به روی کاغذ ریخت. دیگر خوابم نمی آمد فقط می نوشتم . حالا سه صفحه پر شده بود اما ذهن ام دست بر دار نبود. خاطرات آن دوران به صورت خط هایی پشت سر هم روی کاغذ ظاهر می شدند. انگار خاطره ی مادر دوباره پررنگ شده بود. به یاد اوردن خاطرات رنج آور آن زمان با آنکه اشک در چشمانم آورده بود وجودم را سرشار از شادی کرد. اینکه به یاد آوردم که چگونه در آن سال کذایی به گونه ای در کنارمادرم بودم که بعد از مرگش احساس طلبکاری از دنیا نداشتم. خلاصه نوشتن صفحات صبحگاهی که با فحش و ناسزا شروع شده بود با احساس بی نظیر بسط و شادی به پایان رسید و سبب شد که روزم را با احساسی خوب و بی نظیری شروع کنم