آیا کسب دانش می تواند سبب شود که به راحتی تغییر نماییم؟

آیا کسب دانش می تواند سبب شود که به راحتی تغییر نماییم؟

آیا کسب دانش می تواند سبب شود که به راحتی تغییر نماییم؟ 600 600 زهرا گلستان نژاد

فقط کافی است به خودت ایمان داشته باشی !
فقط کافی است که موتور انگیزه ات را روشن کنی آن وقت می توانی وضعیت ات را تغییر دهی !
تو می توانی به هر چه می خواهی برسی، مگر تو چه تفاوتی با دیگرانی داری که به موفقیت رسیده اند؟
بیل گیتس را ببین از دانشگاه اخراجش شد اما او بواسطه ی قدرت اراده اش توانست موفق شود.
بله صفحات روانشناسی مثبت گرای عامه پسند پر است از این توصیه ها.
خوب البته طرفداران چنین توصیه هایی هم کم نیستند. بسیارند آدمهای تنبلی که می خواهند باور کنند می شود به سادگی وضعیت شان را تغییر دهند.
آیا واقعا تغییر به این راحتی هاست که بشود با خواندن چند کتاب و دیدن چند فیلم انگیزشی وضعیت موجود را به وضعیت مطلوب تغییر داد؟
شاید بهتر باشد ببینیم علم روانشناسی آن هم در بخش عصب شناسی اش چه می گوید.
تا چند ده سال پیش به دلیل نبود امکانات تکنولوژیکی پیشرفته دانشمندان عصب شناس اطلاعات چندانی در مورد مغزو چگونگی عملکردش نداشتند. اما با ورود فناوری های پیشرفته ای همچون توموگرافی، پت اسکن، ام آر آی و به خصوص ام آر آی فانکشنال (که می تواند عملکرد مغز را در حین فعالیت های شناختی ثبت کند) اطلاعات بسیار ارزشمندی در مورد ساختمان وکارکردهای مغز به دست آمده است.
از جمله این اطلاعات ارزشمند که به موضوع تغییر مربوط می شود می توان به موارد زیر اشاره کرد.
مغز ما همچون یک کامپیوتر داری یک بخش سخت افزاری ، یعنی مداربندی های خاص و یک بخش نرم افزاری یا محتوایی است.
منظور از بخش سخت افزاری همان نت ورک ها یا ارتباطات سلول های عصبی با هم است که سبب می شود ما به گونه ای خاص اطلاعات بیرونی و درونی را پردازش، تفسیر کرده و تصمیم گیری و عمل نماییم. مثلا ویژگی های شخصیتی ما بر اساس این نت ورک ها تعیین می شود. بنابراین همانگونه که خیلی نمی شود در بخش سخت افزاری یک کامپیوتر دست اندازی کرد، مدارهای مغزی مان را هم خیلی نمی توانیم تغییر دهیم. مثلا ویژگی های شخصیتی و خلقی ما به میزان زیادی ثابت هستند و تغییر دادنشان اگر غیر ممکن نباشد به سختی آن هم به میزان جزئی صورت می گیرد.
اجازه دهید با مثالی بیشتر توضیح دهم. مثلا از جمله ویژگی های شخصیتی بر اساس طبقه بندی آیزنک ، درونگرایی و برونگرایی است. از آن جایی که برونگرا ها شبکه ی ارتباطی وسیعتری دارند و به نحو بهتری می توانند خودشان و دستاوردهایشان را ارائه دهند در خیلی از موارد به نظر می رسد که در جامعه محبوب تروموفق ترند و بنابراین درونگراها هم ممکن است حسرت داشتن این ویژگی را داشته باشند. حالا یک فرد درون گرا می خواهد به یک آدم برونگرا تبدیل شود. به نظر شما آیا چنین تغییری امکانپذیر است؟
از نظر روانشناسانی که خیلی ساده لوحانه با موضوع مغز و ذهن انسان می پردازند، این تغییر عملی است!
اما از نظر روانشناسان علوم شناختی و علم عصب شناختی خیلی نمی توان تغییرات فاحشی در این ویژگی بوجود آورد. البته می شود یک فردی که نود درصد درونگرایی دارد را با تمرینات خاص که روی بازتوانی شناختی او کار می شود به سمت برونگرایی بیشتر سوق داد ولی نمی توان آن را به یک آدم برونگرا تبدیل کرد. چرا که پردازش اطلاعات در فرد درونگرا و برونگرا در قسمت های مختلفی از مغز انجام می شود. البته که اگر درصد درونگرایی از نود درصد به پنجاه درصد کاهش یابد تغییرات قابل توجهی در زندگی و روابط این فرد ایجاد می شود.
از آنجایی که نت ورک های عصبی همچون ظرف ذهنی یا مغزی ما و محتواهای شناختی و فکری مان به عنوان مظروف می باشند ما نمی توانیم بوسیله ی افزودن محتواها مثلا ازطریق خواندن کتاب، ظرفی که به ما داده شده است را چندان تغییر بدهیم.
مثلا تصور کنید که شما یک بشفاب دارید و درون آن چایی می ریزید. بشقاب ظرف و چایی مظروف است . آیا می شود با تغییر نوع چایی و یا با ریختن ماست به جای چایی درون بشاب آن را تغییر داد؟
بنابراین بهترین کار پذیرفتن محدودیت هایی است که داشتن این ویژگی ها برایمان ایجاد کرده است. اگر تحت تاثیر کتابها، ویس ها و فیلم هایی که می خواهند به ما بگویند خواستن توانستن است قرار بگیریم و محدودیت های مان را نپذیریم خیلی زود سرخورده و ناامید می شویم.
بنابراین کار عاقلانه آن است که انرژِ زیستی مان را در جهت اهدافی به کار گیریم که با ویژگی های ما بسیار هماهنگ تر است. آگرچه سعی مان براین است که در ویژگی هایی که ضعیف هستیم بهبود یابیم ولی از خودمان انتظارات بی جا نداریم.
اما یک نکته ی مهم دیگر این است که همه ی ویژگی ها به نوعی واجد خصوصیات مثبت و منفی هستند. مثلا یک فرد درونگرا نمی تواند ارتباطات بسیار گسترده ای داشته باشد ولی در عوض می تواند ارتباطاتی کم و عمیق تر داشته باشد. مهم این است که خودمان را بشناسیم و با اجتناب از مقایسه ی خودمان با دیگران حال خودمان را نگیریم. مشکل از آنجا آغاز می شود که من به جای پرداختن به اموری که حال مرا خوب می کند و سبب ارتقا زندگی ام می شود دائم چشمم به دوستانم باشد که خیلی برونگرا هستند. من می بینم که آنها از صبح تا شب با هم چت می کنند ولی من اصلا حال و حوصله ی این همه ارتباط را ندارم. اما از ترس اینکه بگویند فلانی خودش را گرفته و سرخود معطل است خودم را وادار می کنم که در بحث های آنها شرکت کنم و این به شدت حال مرا می گیرد. وقتی من آگاه باشم که به عنوان یک آدمی که ویژگی درونگرایی دارد نمی تواند این همه ارتباط را تحمل کند، دیگر به خودم سخت نمی گیرم . بنابراین من به دوستانم توضیح می دهم که من نمی توانم پا به پای آنها در ارتباطاتشان شرکت کنم ولی در عین حال به یادشان هستم و از دوستی با آنها بسیار خوشحالم. خوب وقتی من خودم را بپذیرم دیگران هم مرا می پذیرند. البته ممکن است دوستی که به شدت برونگرا است و نمی تواند حتی لحظه ای بدون ارتباط با دیگران باشد نتواند حال مرا درک کند ولی این اصلا مسئله ی مهمی نیست. بنا نیست که ما بخواهیم همه را راضی نگه داریم ما برا ساس خودمبنایی مان عمل می کنیم.
این ها همه را گفتم که به این نتیجه برسم که شناختن ویژگی های خود وآگاهی بر محدودیت های آن ویژگی ها ومحدودیت های تغییر دادنشان، می تواند سبب شود که ما به زندگی شادتر و با رضایتمندی بیشتری برسیم.
ناامید نشوید! اگرچه نمی توانیم تغییرات اساسی در نت ورک ها یا همان ظرف مغزی مان ایجاد کنیم اما می توانیم در آنها تغییراتی جزئی ایجاد کنیم که می توانند عملکرد ما را به میزان رضایت بخشی تحت تاثیر قرار دهند.
اینکه چگونه می شود بر ظرف مغزی مان اثر گذاشته و آن را تغییر دهیم را در بازتوانی شماختی مغز دنبال کنید…..