امروز نامه

برداشتن یک قدم کوچک اولین قدم برای غلبه بر اهمالکاری

برداشتن یک قدم کوچک اولین قدم برای غلبه بر اهمالکاری 150 150 زهرا گلستان نژاد

چند وقتی است که برای امروزنامه مطلبی ننوشته ام.
به قول قدیمی ها پشتم حسابی باد خورده.
شاید علت این کم کاری در سایت، کارهای زیادی باشد که این روزها مشغول انجامشان هستم.
به هر حال الان هر جوری شده بود تصمیم گرفتم که بنویسم. با خودم گفتم ببین سخت نگیر! حتی شده چند خط بنویس و این طوری شد که انگشتانم در حال ضربه زدن روی کلیدهای کیبوراست تا آنچه در ذهنم در جریان است را به روی کاغذ بیاورد.
دلم می خواهد در مورد تمرینات نویسندگی ام با شما حرف بزنم. راستش من چهار ماه پیش در کلاس نویسندگی استاد کلانتری ثبت نام کردم. ماه اول خیلی خوب پیش رفتم، اما وقتی می خواستم تمرینات ماه دوم را انجام دهم مبتلا به کرونا شدم و یک ماهی عقب افتادم. بعد با خودم گفتم اشکالی نداره تمرینات ماه دوم را با گروه جدید ادامه بده. خلاصه تمرینات را شروع کردم اما به محض اینکه رسیدم به تمرین دوم که چهار ترجمه ی یک داستان از چخوف بود دست و پای نوشتنم بسته شد و تا همین الان هم نتوانسته بازش کنم.
این روزها خیلی با خودم مهربان هستم و یاد گرفته ام که وقتی کاری پیش نمی رود بروم روی قصد به شدن! یعنی ذهنا هر بارفقط به انجام آن فکر کنم. تا حال و وقت و خبر همگی دور هم جمع شوند و من بتوانم در جهت انجام آن قدم بردارم.

رواداری اولین قدم برای حل مشکلات بین فردی

رواداری اولین قدم برای حل مشکلات بین فردی 667 1024 زهرا گلستان نژاد

امروزتجربه ی خیلی جالبی داشتم و به معنای واقعی فهمیدم که در مواجه با یک مسئله می شود به کمک هشیاری، برذهن بودن و بیرون آمدن از درون شرطی شدگی ها به نحو بهتری آن را حل کرد.
ماجرا از این قرار بود که به دلایلی در یک گروه عده ای می خواستند که عده ای دیگر را از گروه حذف کنند. البته این بحث قبلا هم پیش آمده بود و یک جورایی با دلیل آوری هایی که من و چند نفر دیگر کرده بودیم قضیه فیصله پیدا کرده بود. تا اینکه دیروز دوبار شرایطی پیش آمد و آتش خشم آن دوستان از زیرخاکسترها زبانه کشید. آتشی که ممکن بود عده ای را بسوزاند. چرا که خارج کردن آن افراد از گروه و احساس طردی که به آنها می داد کم از سوختن نبود. خلاصه من وقتی موضوع را شنیدم خواستم که مثل دفعه ی قبل مخالفتم را در گروه اعلام کنم. یک جورایی لجم گرفته بود که چرا بعضی ها این قدر خودخواه هستند که برای داشتن احساس ایمنی بیشتر و به خاطر سلیقه ی شخصی شان و اینکه از افرادی خوششان نمی آید می خواهند به ناروا آنها را حذف کنند. اما یک دفعه به خودم آمدم و گفتم چرا فکر می کنی که نظر تو کاملا درست است؟
پرسیدن این سوال از خودم همان و میخکوب شدن ذهنم همان!
این سوال سبب شد که دومینو افکارم قطع شود. همیشه وقتی در چرخه ی ذهن می افتادم افکارم تند تند پشت سر هم قطار می شدند و در زمانی کمتر از یک دقیقه حکم نهایی در ذهنم صادر می شد.
پرسیدن این سوال در ذهنم وقفه ای ایجاد کرد. حالا با رواداری و حس پذیرش بیشتری می توانستم پیام هایشان را ببینم و بشنوم.
هر چه بیشتر می گذشت احساس همدلی بیشتری با آنها می کردم. با خودم می گفتم احتمالا  این احساس ناامنی به دلایلی در آنها بالا آمده است. در حالی که قبل از آن به سادگی احساس آنها را محکوم می کردم، تنها به این دلیل که خودم مشکلی نداشتم.
برای همین تصمیم گرفتم که به گروه اعلام کنم که مایلم اول نظر همه ی دوستان را بشنوم تا بتوانم از چشم انداز های مختلف موضوع را ببینم و ارزیابی کنم. دوستان یکی یکی نظراتشان را دادند. عده ای موافق و عده ای مخالف بودند و هریک برای موافقت و مخالفتشان دلایلی داشتند. بلاخره وقتی آخرین فرد هم نظرش را اعلام کرد، من با توجه به همه چشم اندازها دریافتم را با گروه درمیان گذاشتم.
دیدن مسئله از نظرگاه ههای مختلف سبب شده بود که رواداری و پذیرش من هر چه بیشتر شود به همین دلیل با تم رواداری، مهر و پذیرش دیدگاه و نظرم را مطرح کردم. خیلی جالب بود که حتی این پذیرش و مهر در تن صدای من هم انعکاس پیدا کرده بود. و البته این موضوع بسیار مهمی است چرا که بعضی وقتها اگرچه زبان کلامی مان صلح آمیز است ولی زبان غیر کلامی مان که از طریق تن صدا به فرد یا آن افراد می رسد می تواند پاسخ هاس ستیز – گریز را در مغز بقا آنها ایجاد کند. به هر حال من پیام را گذاشتم و سعی کردم که با کلام و با تن صدایم این حس همدلی و رواداری را به آن افراد منتقل کنم.
خیلی جالب بود که بعد از آن یکی از آن دوستان مخالف اعلام کرد که با نظرات من موافق است. چرا که من سعی کرده بودم راههای آلترناتیو دیگری را پیشنهاد دهم تا مشکل به صورت مسالمت آمیزتری حل شود و در پایان همگی احساس برنده بودن داشته باشیم. من باور دارم که گفتگویی موفق است که بر پایه برنده – برنده بودن باشد نه اینکه برنده بودن من به بهای بازنده بودن دیگری باشد.
تجربه ی امروز ام اگرچه با یک احساس ناخوشایند شروع شد ولی در پایان احساس بسیار خوبی را برایم داشت. شاید دلیلش این بود که در چرخه ی ذهنم که به من می گفت آنها چقدر بی انصاف هستند نیفتادم. افکاری که می خواست احساس آن دوستان را به کلی نفی و انکار کند.
شاید علت این شعف و گشودگی این باشد که من به وجود آن افراد و به احساساتشان آری گو شدم و این سبب شد که فرصت دیدن مسئله را از چشم اندازهای دیگر پیدا کنم و بعد با این نگاه همه جانبه تر توانستم از طریق صحبت هایی که رد و بدل شده بود  آلترناتیوهایی را ببینم و با گروه مطرح کنم. الان از آن زمان هایی است که احساس می کنم مثل آدمیزاد عمل کردام!

در اکثر مواقع بدون آنکه متوجه باشیم گرفتار بازیها، باورهای نهادینه شده و افکار شرطی شده ی ذهن می شویم و این، فرصت در اکنون بودن را از ما می گیرد. زمانی که درون ذهن هستیم خود مفهوم سازی شده ی ما می خواهد با تمانم توانش از هویتش دفاع کند. برای همین در چنین شرایطی به شدت دیدمان تونلی می شود و تنها چیزهایی را می بینیم و می شنویم که در جهت تثبیت مرکزیت خود باشد.
اما زمانی که بهوشیار می شویم و از درون خانه ی ذهن به پشت بام هشیاری می آییم می توانیم از آن بالا چیزهایی را ببینیم که از درون خانه تنگ ذهن دیدنشان غیر ممکن است. زمانی که ما بواسطه ی برین شدن به اکنون گشوده می شویم می توانیم اطلاعاتی بیشتری را از آنچه در  اکنون و اینجا تجربه می کنیم، دریافت نماییم و مقابله ای سازگارانه تر با مسائل زندگی مان داشته باشیم. در واقع بیرون آمدن از ذهن به مثابه بیرون آمدن از خود محدود و محصور درون شرطی شدگی هایمان است و این سبب می شود که بتوانیم با کالبدهایی وسیع تر از کالبد فیزیکی مان یعنی با کالبد میان فردی و فرافردی مان ارتباط برقرار کنیم. ارتباط با کالبد فرافردی سبب می شود که احساس رواداری بیشتری با نظرات مخالف داشته باشیم. چرا که هشیاری  کاملا بدون قضاوت و ارزش داوری است. یعنی زمانی که در پشت بام آگاهی هستیم می توانیم بدون آنکه سوگیری کنیم همه چیز را ببینیم . به چیزی که دوست داریم نمی چسبیم و در برابر چیزی که خوشمان نمی آید، مقاومت نمی کنیم و اجازه می دهیم هر آنچه در اکنون در حال وقوع است بیاید و برود و ما تنها نظارگر آن هستیم.

در واقع ارتباط با کالبد فرافردیمان( ارتباط با وجود) سبب می شود که ما هرچه بیشتر احساس مهر داشته باشیم و این مهربانی نه تنها از درون ما به بیرون است بلکه از بیرون از کل هستی از آن یگانگی به درون جاری می شود.
حالا بهتر درک می کنم که علت گشودگی، شعف و سروری که احساس می کنم از چیست.
ازمبادله مهر با هستی است!
این گرمای نوازشگر مهر هستی است که این چنین درونم را زنده و سرشار از طرب کرده است.

آیا زندگی معنایی دارد؟

آیا زندگی معنایی دارد؟ 1024 1024 زهرا گلستان نژاد

امشب با خودم فکر می کردم زندگی چه معنایی دارد؟
نمی دانم چطور شده بود که به فکر معنای زندگی افتاده بودم!؟
شاید علتش این بود که دو هفته ای است درگیر بیماری کرونا شده ام. بیماری که حسابی آدم را از پا می اندازد. یک دفعه چشم باز می کنی می بینی که تبدیل شده ای به یک آدمی که توان انجام هیچ کاری را ندارد. خودت را به سختی وادار می کنی با جان کندن بعضی کارها را انجام دهی، اما انرژی کم می آوری. بی حوصله ای، سردردی داری که یک بند مهمان خانه کاسه ی سرت شده و دست از سرت بر نمی دارد….
خوب که نگاه کردم دیدم علت این پرسشگری از معنای زندگی همین بیماریم بوده.
بیماری مثل تخته سنگ هایی افتاده در بستر رود جریان زندگی را کند می کند. همچین وقتهایی که کاری نداری جز کاری نکردن، حسابی وقت داری که به زندگی نگاه کنی و بپرسی واقعا چرا ما آدمها این قدر بدو بدو می کنیم؟!
ما که از یک ساعت که نه از یک لحظه ی بعد خودمان هم خبر نداریم. چرا این قدر دست و ‌پا می زنیم و تقلا می کنیم؟
بعد وقتی نگاه می کنی که چطور یک ویروس فکسنی زندگی ات را مختل کرده می فهمی که انگار باید در مورد معنای زندگی بیشتر تامل کنی.

از وقتی بچه بودم می شنیدم که انسان اشرف مخلوقات است. توی کتابهایمان هم پر بود از نوشته ها و شعرهایی که می گفت ابرو باد و خورشید و فلک برای ما موجودات برتر خلق شده اند تا آب در دلمان تکان نخورد. من بچه ی ساده لوح هم باورم شده بود که ما انسانها تافته ی جدابافته ای هستیم که با دیگر موجودات باید فرق داشته باشیم و این ساده لوحی مهمان همیشگی ذهنم شده بود. باوری عمیق که تا همین چند وقت پیش هم سفت و سخت قبولش داشتم. اما چند وقتی است که پایه هایش ضعیف شده و حالا با ابتلا به این بیماری فهمیدم که خیلی نباید سر خودمان و سر انسان خردمند بودنمان معطل باشیم که این هیچ برتری برایمان محسوب نمی شود.
خوب که فکرش را می کنم، شاید معنای زندگی را نباید در دوردست ها جست. معنای زندگی را باید در همین لحظه لحظه نفس کشیدن ها جست.
به قول سهراب شاید معنای زندگی را باید در همین نم نم باران، عشق، دیدار یار و محبت ورزی و مهربانی پیدا کرد.

زندگی ذره کاهیست ، که کوهش کردیم
زندگی نام نکویی ست که خارش کردیم
زندگی نیست بجز نم نم باران بهار
زندگی نیست بجز دیدن یار
زندگی نیست بجز عشق
بجز حرف محبت به کسی
ورنه هر خار و خسی
زندگی کرده بسی
زندگی تجربه‌ی تلخ فراوان دارد
دو سه تا کوچه و پس کوچه
و اندازه‌ی یک عمر بیابان دارد
ما چه کردیم و چه خواهیم کرد
در این فرصت کم!؟

غلبه بر اینرسی پس از بیماری

غلبه بر اینرسی پس از بیماری 150 150 زهرا گلستان نژاد

دو هفته ای است که درگیر بیماری کرونا شده ام. خوب این روزها حالم بهتر شده است اما انگار بدنم در مقابل هر فعالیتی مقاومت می کند. نمی دانم این به دلیل مشکل زیستی ایجاد شده به دلیل کروناست یا بیشتر جنبه ی ذهنی و روانی دارد. یک حالت گیجی وآشفتگی عجیبی است که قبلا آن را تجربه نکرده ام. شاید هم به نوعی به دلیل کامل گرایی باشد که نمی خواهم دوباره فعالیت هایم را از سر بگیرم. مثلا اینکه فکر می کنم بهتر است اجازه دهم تا حالم کاملا روبه راه شود تا بتوانم روی کارهایی که انجام می دهم کاملا تمرکز کنم. راستش یک ساعت پیش که به نوشتن مطلبی برای سایت فکر می کردم بلافاصله تصمیم گرفتم که به آن فکر نکنم و انجام این کار را به فردا موکول کنم. نفس راحتی کشیدم و با خودم گفتم فردا انجامش می دهم. اما بعد از یک ساعت وقتی نگاهم به لب تابم افتاد به خودم گفتم: لازم نیست یک مطلب خیلی خوب بنویسی، تنها یک محتوای چند خطی بنویس. این طوری بود که خوشبختانه بر اینرسی و اهمال کاریم برای نوشتن مطلب برای سایت غلبه کردم و حالا در حال نوشتن هستم.
این بیماری یک موضوع را برایم خیلی خوب روشن کرد! ما آدمها در وضعیت انسانی با وجود همه ی پیشرفت های تکنولوژیکی بسیار آسیب پذیر هستیم. چه بخواهیم چه نخواهیم زندگی ما را با رنج ها و سختی هایی مواجه می کند که ممکن است خودمان در بوجود آمدنش هیچ نقشی نداشته باشیم. اما آنچه سبب تفاوت تاثیر آن رنج ها درمیان ما می شود نحوه ی سازگاری ما با آن رنج هاست. من فهمیدم که اگر در زمان سلامتی بر روی جسم و ذهن خودمان کار کنیم در زمان مشکل و رنج راحتتر می توانیم به مقابله با آن رنج بپردازیم. من فهمیدم که چقدر تغییر باورها می تواند سبب کاهش رنج کثیف شود.یعنی همان رنجی که به دلیل چرا-کاش- بایدهای ذهنی بوجود میآید. مثلا باور به اینکه فرد بیمار با تفکرات مثبت و به تبع ایجاد احساسات خوشایند می تواند بر میزان ناخوشی بیماری اش اثر بگذارد. من در طول مدت بیماری ام بر اساس تمرینات مراقبه ای و تمرینات شفقت ورزی به خود که سالها انجام داده ام مانند مادری مهربان و حمایتگر از خودم مراقبت می کردم. افرادی که مبتلا به کرونا شده اند می دانند که چقدر این بیماری همراه با درد و ناخوشی است. من در طول بیماریم که البته هنوز هم پس لرزه هایش مثل سردرد و آشفتگی ادامه دارد،با انجام کارهای بسیار ساده ای شرایط را برای خودم و اطرافیانم آسانتر می کردم. مثلا شبها با تعریف خاطرات شیرین دوران جوانی ام برای همسر و دخترم احساس خوشی را برای خودم و آنها فراهم می کردم. شیرینی آن خاطرات تلخی و سختی بیماری را برایم خیلی کمتر می کرد.
حالا که حالم بهتر شده است سعی دارم که با استفاده از همان مهربانی و شفقت ورزی خودم را از حالت اینرسی و رکود بیرون بکشم تا دوباره فعالیت هایم را از سربگیرم. خیلی خوشحالم که امشب توانستم چند خطی بنویسم و طلسم محتوا گذاری در سایت را بشکنم.

عادت زایی با تحریک بخش پاداش مغز!

عادت زایی با تحریک بخش پاداش مغز! 150 150 زهرا گلستان نژاد

حالا می فهمم معتادها چه زجری می کشند. وقتی آدم به چیزی معتاد می شود وسوسه ای به جان اش می افتد که مقاومت کردن دربرابر اش خیلی سخت می شود. این روزها من به نوشتن معتاد شده ام انگار همین طور می خواهم بنویسم. خوب این بلایی است که خودم سر خودم آوردم البته از نوع بلاهای خوب!
من چون می دانستم که برای آنکه کاری به صورت عادتی درآید باید بعد از انجام آن کار سیستم پاداش مغز را تحریک کرد تا کمی از آن هورمون تولید کننده لذتش را ترشح کند و بدین صورت سبب تقویت انگیزه برای انجام آن کار شود، بعد از هربار نوشتن با غرور به خودم می گفتم آفرین انجامش دادی و اجازه می دادم لذت این پاداش هرچه بیشتر در تنم طنین انداز شود.
این تشویق ها سبب شد که کم کم ترسم از نوشتن مثل برفی درزیر آفتاب تموز آب شود وبه صورت شوروشوقی در تنم جاری شود. حالا دیگر برایم مهم نیست که بد بنویسم، فقط می خواهم بنویسم تا با نوشتن نوشتنم را بهبود دهم. همین که می توانم به راحتی افکارم را روی کاغذ و یا روی صفحه ی نمایشگر لب تاب بریزم برایم ارزشی بی اندازه دارد. انگار نوشتن مرا سبک می کند. نمی دانم شاید یک جورایی نوشتن ارتباط مرا با ناخودآگاهم برقرارمی کند و حرفهای ناگفته ی خودهای پنهان شده در سایه ام را به گوش خودآگاهم می رساند. شاید این نوشتن به نوعی میان خودهای پنهانی ام با خودهای آشکارم آشتی برقرار می کند. هر چه که هست، هر علتی که دارد نتیجه و نمود آن برایم بسیار خوشایند است.

کدامیک؟ کامل گرایی یا کیف گرایی؟

کدامیک؟ کامل گرایی یا کیف گرایی؟ 150 150 زهرا گلستان نژاد

لب تابم را باز کردم تا مطلبی برای سایتم بنویسم. مطلبی با موضوع بی نقص گرایی. می خواستم تجربه ی شخصی ام را در مورد بهبود کامل گرایی با استفاده ازشناخت درمانی بر پایه ذهن آگاهی بنویسم. ناگهان به خودم آمدم و دیدم کلی کارانجام نشده دارم که الویت شان از مطلب نوشتن در سایت بیشتر بود. ناگهان به خودم آمدم و فهمیدم دوباره در چاه کامل گرایی افتاده ام. چون همه ی توجه ام را بر این معطوف کرده بودم که حتما در سایت یک مطلب درست وحسابی بنویسم واین کار بر اساس تجربه ام حدود دو ساعتی وقتم را می گرفت و باعث می شد به کارهای دیگرم نرسم. بنابراین با کمک همان روش ذهن آگاهی که می خواستم در موردش بنویسم خواستم را به چالش کشیدم. از خودم پرسیدم الویت این محتوا نویسی برای سایت چقدر است؟ وقتی خوب فکر کردم دیدم برایم در درجه سوم قرار دارد. اگرچند ماه پیش بود کاملا بی خیال اش می شدم، چرا که می گفتم ولش کن حالا که نمی توانم مطلب کاملی بنویسم پس بهتر است کلا بی خیال نوشتن شوم. اما انجام مداوم تمرینات ذهن آگاهی و به چالش کشیدن افکار کامل گرایانه ای که این سالها انجام داده ام به من کمک کرد که به خودم بگویم: لازم نیست یک متن بلند بنویسی، تنها در حد چند خط بنویس! با آمدن این فکر به صفحه ی ذهنم احساس رهایی و شادی کردم. چرا که هم می توانستم به قولی که به خودم داده بودم (گذاشتن مداوم مطلب در سایت ام) عمل کنم وهم به الویت های دیگرم برسم. این روزها بیشتر از هر زمان دیگری فهمیده ام که باید به گونه ای در زندگی عمل کنیم که بتوانیم کیف لحظات را در کام جانمان بریزیم زیرا تنها کیف ها هستند که می مانند. حالا می دانم که نباید کیف لحظات را فدای کامل گرایی نمود.

از مقام زر زر ذهنی به ناظر شدن بر ذهن آمدم

از مقام زر زر ذهنی به ناظر شدن بر ذهن آمدم 150 150 زهرا گلستان نژاد

من امروز یک بار دیگرفهمیدم که نباید به زرزرهای ذهنی ام گوش بدهم. قضیه از این قرار بود که من برای افرادی که در کارگاه ام شرکت کرده اند در طول هفته ی گذشته روزانه ویس هایی می فرستادم که بنا بود آنها بر اساس آن ویس ها تکالیفی را انجام دهند و هر شب تجربه شان از انجام تکلیف آن روز را با گروه به اشتراک بگذارند. اما تنها یک نفر و آن هم یک شب بازخورد داد و گروه برای هفت روز در سکوت کامل بود. من که داشتم گول پیش داوری های ذهنی ام را می خوردم با خودم گفتم: نه اینها حال و حوصله ی انجام این تکالیف را ندارند و کاملا بی خیالش شده اند. بنابراین چند بار وسوسه شدم که این مرحله را از کارگاه حذف کنم. اما یک دفعه آگاه شدم وبه خودم نهیب زدم که داری خام حرفهای مفت ذهن می شوی!
بنابراین تصمیم گرفتم که تا روز یکشنبه هیچ اقدامی نکنم. تصمیم گرفتم اول در جلسه ی انلاین یکشنبه یعنی امروز در مورد انجام تکلیف از افراد سوال بپرسم تا قضیه برایم روشنتر شود. خلاصه امروز کارگاه اقتصاد قصد را با پرسشگری در مورد تکالیف هفته ی گذشته شروع کردم و فهمیدم اتفاقا همه ی افراد به نوعی در گیر انجام آن بوده اند ولی به دلیل موانع و اجتناب های ذهنی نتوانسته بودند که آن را انجام دهند. خلاصه با بازخوردهایی که آنها از عدم انجام تکالیف شان دادند کلی باگ ها و موانع ذهنی در راه رسیدن به هدف مشخص شد. اما دستاوردی که این تجربه برایم داشت این بود که در رویارویی با یک اتفاق پیش داوری نکنم و تنها بعد از سوال پرسیدن و گرفتن اطلاعات کافی در مورد آن تصمیم گیری کنم. امروز من به نوعی آزمون واقعیت انجام دادم. یعنی با پرسشگری و گرفتن اطلاعات فهمیدم که همه ی فکرهایی که در طول هفته ی گذشته داشتم اشتباه بود. این تجربه می تواند راهنمایی باشد برای روزهای دیگر زندگی ام که با ناظر شدن بر ذهنم بازیچه ی زرزر های ذهنی ام نشوم و عجولانه تصمیمی نگیرم و اقدام به رفتاری نکنم.

بیرون آمدن از نشخوارهای فکری با تن آگاهی

بیرون آمدن از نشخوارهای فکری با تن آگاهی 150 150 زهرا گلستان نژاد

امشب وقتی از سرکار به خانه آمدم دیدم شوهرم خوابیده، تعجب کردم که چه وقت خواب است. رفتم بالای سرش و صدایش کردم ناراحت سرش را از زیر لحاف بیرون آورد و گفت:” همکارم که توی یک اتاق با هم هستیم کرونا گرفته و منم کمی احساس ناخوشی می کنم”. خیلی ترسیدم آخر این روزها خبرهای زیادی از مرگ و میرناشی از کرونا می شنوم. ناگهان به خودم آمدم دیدم حسابی دچار اضطراب شده ام. به خودم گفتم حالا از کجا معلوم که او کرونا گرفته باشد و حالا بر فرض هم که درگیر شده باشد دنیا که به آخر نرسیده خوب درمان می شود. من خودم را دیدم که قبل از آنکه هنوز اتفاقی افتاده باشد داشتم در ذهنم فاجعه سازی می کردم. برای آنکه از دست نشخوارهای فکری که هیچ سود و فایده ای نداشتند خلاص شوم به درون بدنم نگاه کردم و آگاهی ام را آوردم به حس های تنانه ام، به گرفتگی هایی که از ترس در شانه هایم ایجاد شده بود و به احساس سنگینی درون قفسه ی سینه ام نگاه کردم و همین چرخش آگاهی بر بدنم حالم را بهتر کرد. در واقع هنر بهوشیاری همین است، بیرون آوردن توجه ازگردونه ی افکار ناخوشایند و بیرون آمدن از افکار منفی سبب فروکش کردن احساسات ناخوشایند می شود.

مهرورزی و شفقت به خود کلید رهایی از احساسات ناخوشایند

مهرورزی و شفقت به خود کلید رهایی از احساسات ناخوشایند 150 150 زهرا گلستان نژاد

امروز از صبح حالم خوب نبود. یک حالت اضطراب وپریشانی داشتم. شاید اگر قبلا بود به خاطر اضطراب داشتنم دچار اضطراب بیشتری می شدم و خودم را سرزنش می کردم، که چرا این طوری شده ام. اما اخیرا یاد گرفته ام که وقتی دچار احساسات ناخوشایندی همچون استرس و اضطراب می شوم هرچه بیشترنسبت به خودم مهربانی وشفقت ورزی کنم و مانند یک مادر مهربان از خودم مراقبت نمایم. البته سالها طول کشیده است تا توانسته ام والد حمایتگرم را جایگزین والد سرزنشگرم کنم. والد سرزنشگرم از من انتظار داشت که فقط تکالیف ام را انجام دهم و اصلا به حال و هوای من کاری نداشت. اما والد حمایتگرم واقعا مهربان است و زمانهایی که ناراحتم، غمگین و بی حوصله ام با مهربانی و مراقبت اش سبب بهتر شدن حالم می شود. مثل امروز که موجب شد در عین حالی که حال و حوصله ی هیچ کاری را نداشتم آرام آرام بیشتر کارهایی که در لیست کارهای امروزم بود را انجام دهم. این روزها حتی با حال بدم هم حال می کنم و دیگراز آمدن احساسات ناخوشایند ترسی ندارم. می دانم که والد مهربانی دارم که به بهترین نحو از من مراقبت می کند و به جای فحش و ناسزا گفتن فقط و فقط به من می گوید که اشکالی ندارد بعضی روزها آدم بی حوصله است.
من این مهربانی و شفقت ورزی به خودم را مدیون تمرینات مراقبه ای هستم که بیش از ده سال است که به طور مداوم انجام می دهم. خیلی طول کشید ولی بلاخره توانستم صدای والدی که همیشه مرا سرزنش می کرد خاموش کنم. البته هنوز هم بعضی وقت ها صدای او بلند می شود اما من خیلی زود آن را می شناسم و با آگاه شدن بر آن دستش را رو می کنم و اجازه نمی دهم مرا سرزنش کند. من خیلی خوشحالم چرا که دریافته ام تنها کسی که می تواند به معنای واقعی حال مرا بگیرد خودم هستم و تنها کسی که می تواند به معنای واقعی حال مرا روبه راه کند باز هم خودم هستم. وقتهایی که هیچ کسی در کنارم نیست خودم می توانم بهترین حامی و مراقبتگر خودم باشم و این دستاورد بزرگی است که آرزو می کنم بتوانم این راه و روش یعنی شفقت ورزی به خود را به دیگران هم یاد دهم تا آنها هم بتوانند در زندگی شادی ورضایتمندی بیشتری را حتی در لحظات غمناک زندگی شان تجربه کنند.

یک پیاده روی دلچسب با یک دوست

یک پیاده روی دلچسب با یک دوست 150 150 زهرا گلستان نژاد

این مطلب را امروز می نویسم اما دیروز برایم اتفاق افتاده است.
دیروز با دوستم رفته بودیم پیاده روی. توی محله مان مرداویج اصفهان کوچه ای داریم که خیلی طویل است. اسم این کوچه کاج است چرا که سرتاسر آن پر است از درختان کاج. این کوچه کوچه ی مخصوص پیاده روی است و ماشینی نمی تواند در آن تردد کند. عصر که می شود بعضی آدمها تنهایی یا دوتا دوتا می آیند پیاده روی. بعضی هم همراه سگ هایشان می آیند. من هم روزهای یکشنبه همراه دوستانم می رویم به این کوچه برای پیاده روی. گاهی فقط دو نفر هستیم گاهی هم سه نفر. برخلاف بیشتر آدمهایی که تند تند راه می روند و کلامی با هم حرف نمی زنند من و دوستانم یک لحظه هم زبان به دهان نمی گیریم. بعضی وقتها آن قدر می رویم در حال و هوای خودمان و بحثمان داغ می شود که صدایمان را آدمهای اطراف هم می شنوند. به خصوص من که خیلی بلند حرف می زنم. به خصوص وقتهایی که می روم بالای منبر. نمی دانم اصلا در قوم و خویش مان آخوند نداشته ایم اما من یک نموره حال و هوای آخوند ها را دارم ! چون دوست دارم بروم بالای منبر و حرف بزنم. کلا با حرف زدن خیلی حال می کنم. عی الخصوص وقت هایی که بحث راجع به زندگی و دغدغه های آن باشد.
دیروز هم یکی از آن روزهای جالب بود که حسابی با دوستم حرف زدیم. خیلی حرفهای جالب و با حالی زدیم اما با حال تر از آن کاری بود که دوستم بعد از برگشتمان به خانه انجام داد. آخر شب که رفتم سراغ واتس آپم دیدم دوستم بحثمان را جمع بندی کرده و برایم فرستاده. گفتم شاید بد نباشد موضوعات بحثمان را با شما به اشتراک بگذارم.
دوستم نوشته بود: سلام امروز در مورد موضوعات خیلی جالبی با هم حرف زدیم. به نظرم رسید که آنها را بنویسم. بعد هم تصمیم گرفتم که برا یتو هم بفرستم.
مواردی که در مورد آنها گفتگو کردیم
*همه ی عادت ها بد نیستند.
* چطور با استفاده از مهندسی محیط انجام ریزعادت های مفید را در زندگی مان تسهیل کنیم.
* تاثیرات بی نظیر مراقبه در رویارویی با رنج
*هدف گذاری و متمرکز کردن انرژی مان بر اهداف محدود کلی
خلاصه دیروزیکی از آن روزهایی بود که هم کلامی با یک دوست خیلی به من حال داد و فهمیدم داشتن دوستان همدل چه نعمت بزرگی است.